زندگی به سبک یاشار

نود و پنج: تصمیم یاشار

مهم نیست در چه موقعیت جغرافیایی زندگی میکنی، اگر در قالب خودت قرار نگیری، اگر انسان هایی که باید باشند، نباشند، و اگر در مسیر اهدافت نباشی، هیچوقت رضایت درونی نخواهی داشت…هیچوقت برایت خانه نمیشود…
میتوانی تا آخر عمر، هر روز خودت را با معیارهای موفقیت یک جامعه سرگردان وقف دهی تا تحسین روزانه این جماعت را به همراه داشته باشی… جامعه ای که مهم نیست شرقی باشد یا غربی، اگرچه میزان این سرگردانی در جوامع در حال توسعه بیشتر است.
سوال اینجاست که آیا در مسیر خدمت به بشریت قرار داری؟ یا که غرق در ژست های روشنفکری، صرفا مراتب سطحی و تحمیل شده ی پیشرفت، از دید یک جامعه مدرن را، یک به یک و جویده جویده طی میکنی؟ و در نهایت سعی داری تا میزان مشارکتت در پیشرفت علوم و بهبود زندگی بشریت را با کاغذ پاره هایی به اسم مدرک یا تمجیدهای متعارف دیگران ارزیابی کنی… آقای مهندس.. آقای دکتر…استاد؟

ونکوور - خیابان محل زندگیم - یاشار حدادیان ونکوور شهری بسیار زیباست، در واقع زیباترین شهریست که تا به امروز دیدم، دپارتمان علوم کامیپوتر دانشگاه بریتیش کلمبیا هم که معتبرتین دپارتمان کانادا و ۱۶مین-بهترین دپارتمان علوم کامپیوتر در رده بندی های جهانیست. حضور به عنوان دانشجوی دکترا و همکاری با دپارتمان و اساتید در تدریس پیشرفته ترین سطح دوره مهندسی علوم کامپیوتر (دروس سال چهارم) نیز افتخاریست که در طول این دو ترم گذشته داشتم. مسلما هیچ کس به اندازه شخص من، که برای رسیدن به این روزها، سال ها تلاش و بخش زیادی از دوران نوجوانی و جوانی ام را وقف کردم، به ارزش این مهم واقف نیست، اما با تمامی این تفاسیر نمی توانم صرفا به خاطر اینکه، یک موقعیت اجتماعی بخصوص، از دید بخش عمده ای از جامعه، مهم و ارزشمند تلقی می شود، خودم را از اهداف اصلیم دور کنم و بر روی قلب و روان پر دردم، مرهم بگذارم… مرهی از جنس تمجید و ارزشهای احمقانه یک جامعه، مرهمی از جنس محیط اجتماعی پیشرفته یک جامعه دیگر، یا حتی مرهمی مانند چهره زیبا ونکوور.
به اندازه تمامی روزهایی که به عنوان ـــ یک دانشجو ـــ در خارج از ایران سپری کردم برای این تصمیمم دلیل دارم (از نژادپرستی غیر قابل انکار و غریبگی درونی در این کشورها بگیر، تا ربات هایی که زندگیشان را در یک اتاق سه در چهار متر تعریف می کنند، تا مسوولان و سیاستمدارانی که به اسم آموزش عالی و دانشگاه های برتر دنیا، کنترل ذهن های جامعه را در دست گرفته اند و…. و البته بسیاری دیگر دلایل شخصی) اما بیان آنها از حوصله خارج است، و البته دلیلی هم برای ارائه آنها نمی بینم (شاید بعدها گریزهایی به خاطراتم زدم). این را برای آن دسته از دوستان و آشنایان‌ ـــ دلواپسم ـــ میگویم، که ناگهان خودشان را از خودم، در رشته تخصصی ام، و در تجربه زندگی خارج از ایرانم، متخصص تر دیده اند، و با جدیت تمام، چماقی از جنس ارزشهای سطحی جامعه، در دست گرفته اند و از هیچ تلاشی برای منصرف کردن من فروگذار نمی کنند.
امروز پس از چندماه کلنجار رفتن درونی تصمیم گرفتم خودم را در مسیری قرار دهم، که سال هاست منتظر ورود به آنم. تمرکز مطالعاتیم را هدفمندتر و وقت با ارزش را، صرف کارهای پر اهمیت تری نسبت به این حضور ــ کنترل شده ـــ در این سیستم دانشگاهی کنم.
در پایان این مطالب را از روی احساس وظیفه، برای ارضای حس کنجکاوی دوستانی نوشتم که در تمامی این سال ها محبت کردند خوشحالی خودشان را نسبت به بدست آوردن موقعیت های مختلف حرفه ای و آکادمیک بنده ابراز کردند، از این دوستان بسیار سپاسگزارم.
__
مهم نیست در چه موقعیت جغرافیایی زندگی میکنی، اگر در قالب خودت قرار نگیری، اگر انسان هایی که باید باشند، نباشند، و اگر در مسیر اهدافت نباشی، هیچوقت رضایت درونی نخواهی داشت…هیچوقت برایت خانه نمیشود…
ــــــ
پ ن ۱: در چندین نقطه، ویژگی های را به جامعه نسبت دادم ، پر واضح است منظورم بخشی از جامعه بوده است و نه همه
پ ن ۲: هر کس از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من
پ ن ۳: ونکوور در این روزهای پایانی به شدت عشوه گر شده است

یاشار
پنجم آپریل ۲۰۱۶ (نگارش اصلي) – ونکوور، کانادا